تبليغاتX
دریای عشق

 

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خدا حافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه                                                                                          

خداحافظ ای مهربان بامن وما

 

تو تنها نمی مانی"

 

تورا میسپارم به دلهای خسته

ترا میسپارم به مینای مهتاب

 ترامیسپارم به دامان دریا

ترا میسپارم به رویای فردا

به شب میسپارم تورا تا نسوزد

به دل میسپارم ترا تا نمیرد

به دست خدا من ترا میسپارم

 

+ نوشته شده توسط سالی در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت 22:46 |
ساکن سکوت 

در سکوت ساکنم

در خلوت تنگ میشود دلم

برای تو

دستان سردو ساکت من

مات

روی هر سطر باغچه ترا میخواند

تنگ میشود دلم برای تو

می خواهم ستاره ام را ببینم

ودر تقدیر رسوب شوم

بیاویزم به چشمان خشکیده ام دریا

وموج خون را ازنگاه خسته ام

شستشو کنم

می خواهم پاییز شوم

خیس کنم  باران را با اشک خاک

بشکنم شب را در نگاه سحر

رو به روی بهار بایستم

وتورا

 ای بهترین

ای مهربان

جستجو کنم

+ نوشته شده توسط سالی در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 11:24 |
مهربانم

دوست دارم

 همیشه در کلبه یاد تو اقامت کنم

وبذر نام تورا

درلایه لایه های وجودم بریزم

ورویش گلهای  محبت تورا

درکلام وکردار خویش ببینم

مهربانم

 روزی خواهدآمد

روزی که دیگر درها قفل نیست

وقلب برای زندگی کافیست

ومعنای هر سخن دوست داشتن است

ومادر انتظار آن روزیم

حتی اگر نباشیم

 

+ نوشته شده توسط سالی در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 0:56 |
 زیبایی تصویری نیست که به چشم آید

زیبایی آن ترانه نیست که به گوش رسد

زیبایی تصویریست

که با چشمان بسته هم میتوان آ نرا دید

زیبایی ترانه ای ست

که با گوش های بسته نیز می توان آنرا شنید

زیبایی باغی ست

که شکوفه های جاودان دارد

زیبا یی تابشی ست

که از مقدسترین مقدسات روح بر می آید

وجسم را نور باران میکند

زیبا یی همان عشق است

زیبایی آن است

که روحتان را به سوی خدا می خواند

+ نوشته شده توسط سالی در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:19 |
بوی باران  بوی سبزه  بوی خاک

شاخه های شسته   باران خورده پاک

آسمان آّبی وابر سپید      برگهای سبز بید

عطر نرگس   رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوتر های مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار      خوش بحال روزگار

خوش بحال چشمه ها ودشتها

خوش بحال دانه ها وسبزه ها

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش بحال جام لبریز از شراب

خوش بحال آفتاب

ای دل من گر چه در این روزگار     جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی زجام

نقل وسبزه در میان سفره نیست

جامت ازآ ن می که میباید تهی ست

ای دریغ از تو  اگر چون گل نرقصی بانسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم رابه سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

                                 شعر از فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط سالی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 23:33 |
در اعماق قلبم ترانه ای است

که هیچ کلامی یارای بیانش نیست

وقلم از بیانش قاصر است

وزبان قادر به بیان عظمتش  نیست

آری دوستت دارم

من ترا در فراسوی مرزهای وجودت دوست دارم

من ترا در فراسوی عشق دوست دارم

غشق تو فانوس دریای آبی رنگی ست

که با نور نامرئی خود راه را بر من  نمایان میکند

زندگی بدون عشق همچون درخت بی شکوفه است

زندگی  بی عشق همچون گل بی بوست

عشق تو چون طوفانی بر روح من وزید

وروح مرا چون آینه ای درخشان کرد

عشق تو درمن رویید

وفانوس روحم با خورشید وجودت درخشید

عشق رازی است مقدس

 رازی که برای عاشقان

 همواره ناگفته می ماند  

 

 

+ نوشته شده توسط سالی در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 10:53 |
نمیدانم باچه صدایی

تورا بخوانم

باچه کلامی

تورا صدا کنم

 من در سکوت تیره شب

دنبال کلمه روشنی هستم

که سالهاست آنرا از یاد برده ام

می خواهم قلبم را به تسخیر محبت درآورم

شاید تنها آن زمان است

که عشق در دلم شعله ور شود

عشقی به سادگی دل پاک کبوتران

عشقی به صمیمیت نگاه

 بین چشمان دوعاشق

عشقی به رنگ نگاه عاشقانه تو!

 

+ نوشته شده توسط سالی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 17:40 |
در آفتاب نگاهت ذوب میشوم

وقتی که مردمک چشمانت

مرا به تاریکی نبودنت عادت میدهد

هستی مقوله ایست

وهمی است

گوئیا فسانه ایست

یا خواب پریشان ودر همی است

تصویر بی ثباتی برکه وجود

یا نقش جد به صفحه مغشوش ومبهمی است

ای دوست

دلم سوخت ز شبهای سرد زمستانی

چقدر سخت به من می گذشت تنهایی

+ نوشته شده توسط سالی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 17:3 |
بی تو هرگز نتوان معنا داد

 به کلام میقات

یاکه میعاد را

بر سر سفره دیدار به مهمانی برد

یا که بوی عشق را به گل مریم داد

یا به چشمان سیاه انتظار

خط دیدار کشید

بی تو هرگز نتوان....

مهربانم

گوش کن پند مرا

گوش کن تلخترین پند خوشایند مرا

جان من

 عشق خیال خامی ست

که میان من وتنهایی من جا دارد

وتمامیت یک افسانه

وغروب سرخ وغم دلداده

پی این جاذبه تلخ وسیاه آمده است

گوش کن جان دلم

که دلی در گرو عشق به جا مانده ز من

یاکه عاشق مشو از عشق بترس

یا اگر آمدو مهمان دلت شد

مده از دست تو این تلخترین شادی را...

+ نوشته شده توسط سالی در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 5:21 |
ازتو گفتم

از خورشید گفتم

از راز نهفته ای که بارها وبارها مرور کردم

 از درخت وجویبار گذشتم

درزمان خیره شدم

به یاد آوردم آسمان در روز ابری چقدر زیباست

باران را دیدم

کوه وعظمت آنرا باز یافتم

سرو را باور کردم وبید راتحسین

سکوت را یافتم  وجالب اینکه از او پرسیدم

اشک غریبانه راه می پیمود! از نگاههاگریختم! راستی مرا دیدند ؟!

سبزه را سبز دیدم وآب را آبی

چشمها را شستم وصدای قلبم را شنیدم

چه زیباست کلام آخر!

+ نوشته شده توسط سالی در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 0:1 |